برسام آتیش کوچولوی دوست داشتنی

دلم به تاپ تاپ افتاد

از خودم ناراحتم :( با اینهمه فناوری بازهم  اینهمه شیرین زبونیا و دلبری کردنهای پسرک سه ساله م ؛ از یادم کمرنگ میشن و یه روزهایی اگه برای کسی تعریف نکنم خیلی زود فراموشم میشه غمگین می ترسم از روزی که ازم بخواد از حال و هواش و شخصیت کودکیش براش بگم و من چیزی یادم نباشه؛ پس می نویسم 

 مینویسم تا با خوندنشون از یادم نره چقدر شیرین و بانمک کلمات رو ادا میکنی  و چقدر من از رشد و گسترش دایره کلماتت و جمله بندی هات و حافظه ت؛ شگفت زده میشم

خرداد 94: چند روز پیش دم مهد برات بستنی گرفته بودم و بهت گفتم که بعدا تو ماشین میتونی بخوری ؛ چون بچه ها دلشون آب میوفته 

گفتی: کلاه قرمزی میگه : آخ دهنم آب افتاد .... دلم به تاپ تاپ افتاد خنده

*****

هفته بعد از تعطیلات بود بود اومدم مهد کودک دنبالت ؛ با چشمهای پف کرده که معلوم بود حسابی خوابیدی  خیلی جدی بهم گفتی : من اصلا نخوابیدم ؛ غذامو نخوردم ؛ تو نیومدی دنبالم ....   میدونم دلتنگ شده بودی دیبی منغمگینچشمک

*****

اسفند 93: شب عید بود و اوس محمود تو خونه داشت تعمیرات رو انجام میداد ؛ رفتی از توی اتاقت موتورت که مدتها بود چرخش شکسته بودو آوردیو بهش میگی: لوس محمود موتور منم دُ اُس (درست) میکنی 

*****

چند وقت پیش برای مهمونی آماده میشدم ؛ بهت میگم : مامان من میرم موهامو اتو کنم ، یه نگاه عاقل در سفیهی بهم انداختی و گفتی : موهارو که اتو نمیکنن!!!! لباسارو اتو میکنن بغل

 

*****

زمستان 93 : برای خرید بیرون رفته بودم و تو؛ خونه مامانا موندی و این سری با بابایی کلی بازی کردی؛ وقتی باهم برگشتیم خونه ؛ قصه ای که بابایی برات تعریف کرده بود رو، برام با حیوونات کامل نمایش دادی (قربون دقتت برم) و  میگفتی بابایی دوست ماماناس ؛ روزهای بعدش بود که بالشت گذاشتی زیر بغلت و لم دادی , میگی مثل بابایی شدم محبت .....وقتی بابایی کوچیک بود زیبا

*****

فکر میکنم دیماه 93 بود ، چند وقتی بود و (البته خوشبختانه هنوزم داره جواب میده) که به صورت غیرمستقیم  با قصه گویی رفتارای خوب و بد رو برات تعریف میکردم؛  موقع خواب بود و دیدم که داری شکلات میخوری ؛ گفتم برسام میخوام برات یه قصه تعریف کنم ؛ (تا حالا با همچین موضوعی برات قصه نگفته بودم)

گفتی: قصه دندون !!  همون که دندوناش خراب شد ....

من که نمی خورم ؛ (و سریع آخرین تکه شکلات رو قورت دادی) و زبونت رو درآوری و گفتی ایناهاش بیبین خندونک

اینطوری بود که داستان آموزنده مون تو نطفه خفه شد گیج

 

[ شنبه 23 خرداد 1394 ] [ ] [ سوسی ]
[ موضوع : شیرین زبونی , من و برسام ]

[ ]

طعم شکلاتی پسر داشتن

پسر داشتن حس شیرینیه که من تجربه اش کردم و بارها خدا رو به خاطرش شکر میکنم....
دنیای معصوم وکودکانه شون به من که یک زن هستم حس آرامش عجیبی میده.... 
وقتی که از همه مرد های زندگیم نا امید میشم و به یه گوشه پناه میبرم، 
یه مرد کوچولو میاد پیشم که نه شوهرمه ، نه پدرمه، ونه برادرم. 
اون تنها عشق زندگی منه که بادستای کوچولوی مردونه اش موهام رو نوازش میکنه و برای اینکه غصه هام رو فراموش کنم، با صدای قشنگش توی گوشم میگه : مامان، امروز موهات چقدر قشنگ شده .....محبت
وتوی اون ثانیه هاست که من اوج می گیرم وبا تنها عشق زندگیم از ته دل می خندم.... 
آره .....تنها عشق زندگی من اون چشمای قشنگ مردونه ست که با نگاهش فریاد میزنه :
مامان عاشقتم........
ومن با تمام پوست و گوشت و خونم عشقش رو احساس می کنمبغلبغلبغل

 

برسام وروووجک من عشق من برسام

[ دوشنبه 24 فروردين 1394 ] [ ] [ سوسی ]
[ موضوع : من و برسام , بچه داری زیباست ]

[ ]

مادرانه

بچه عجیب ترین موجود دنیاست ،

 می آید ،
 مادرت میکند ، 
عاشقت میکند ، 
رنجی ابدی را در وجودت میکارد . 
تا آخرین لحظه عمر عاشق نگهت میدارد 
و تمام ...!
بگمانم مادر بودن یک نوع دیوانگی ست ؛
 وقتی مادر میشوی ،
 رنجی ابدی بسراغت می آید؛ 

رنجی نشات گرفته از عشق ...
مادر که می شوی ،
 میخواهی جهان را برای فرزندت آرام کنی .
میخواهی بهترین ها را از آن او کنی . 
وقتی می خزد ، چهاردست و پا میرود، راه میرود و می دود ، 
تو فقط تماشایش میکنی و قلبت برایش تند می تپد ...
از دردش نفست میگیرد . 
روحت از بیماری اش زخم می شود . 
مادر که می شوی دیگر هیچ چیز جهان مثل قبل نخواهد بود . 
مادر که می شوی ، کس دیگری می شوی ؛ کسی که وجودش پر از عشق و جنون و دیوانگی

 

[ جمعه 21 فروردين 1394 ] [ ] [ سوسی ]
[ موضوع : ]

[ ]

سفر نوروزی

تو این سفر ، مطمئنم که به برسام خیلی خوش گذشت

تا دلش خواست آب بازی و خاک بازی کرد و مرغ و خروس و گوسفند و خرگوش و پلیکان دید و از همه مهمتر شتر سواری 

بعد از اولین بار که سفر شتر شده بود .. سر سفره بودیم که گفت : دیدی سوار شتر شدم .... شتر اینجوووری آروووم راه میره و اداشو درآورد که هیچ حوره نمیتونم توصیفش کنم خنده شتره به گردنش زلنگوو داره؛ زیلینگ زیلینگ صدا میده

برسام شتر سوار شتر جانبرسام در روستای زیبای ازمیغان برسام و پرنا در دریاچه چهارطاق

 

وقتی قرار شد بریم پیش گوسفندا پرنا به سارا گفت .. مامان اون کاپشن ببعیمو بپوشم و عین یه بره کوچولوی خردنی شد 

پرنا ببعیبرسام ببعی

پرنا ..هیراد ... و برسام 

 

پرنا و هیراد و برسام جونی 

پرنا و هیراد و برسام جونی

غرق بهار نارنج 

 

درختان نارنج

 

رنگین کمون 

برسام و اولین رنگین کمون

[ پنجشنبه 13 فروردين 1394 ] [ ] [ سوسی ]
[ موضوع : عکسهای برسام ]

[ ]

اینک بهار

و بهار 

روی هر شاخه 

کنار هر برگ 

شمع روشن کرده است 

برسام و سفره هفت سین

برسام و سفره هفت سین برسام و سفره هفت سین برسام و سفره هفت سین

برسام و  تخم مرغ  هفت سین

 

اینم پیشی کوچولو وقتی ازش غافل میشی 

[ شنبه 1 فروردين 1394 ] [ ] [ سوسی ]
[ موضوع : تولدها و عکس های مناسبتی ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 23 صفحه بعد