برسامبرسام، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 7 روز سن داره

برسام آتیش کوچولوی دوست داشتنی

مهربونم

دیشب (6 آبان)بعد از شام من و فؤاد روی مبل نشسته بودیم که یهو دیدیم داره تند و تند با سینه خیز و چهار دست و پا خودشو به ما میرسونه ... رسید و با دوتا دستاش پاهای هردومونو گرفت و با مهربونی و هیجان با اون چشمای خندونش نگاهمون میکرد که بغلش کنیم  ووووووووووووووووی یعنی خوردیمش   ...
15 آبان 1391

یه روز سخت :(

٢ آبان: نی نی ملیحه از پیشش رفت ... اون که اومده بود تا بعد از روزای سخت با خودش آرامش بیاره... بعد از ٦ ماه که مامانش بهش حسابی وابسته شده بود و البته ما هم واسه اومدنش روزهارو می شمردیم تو یه روز پائیزی، تنهاش گذاشت و رفت ١   نمی دونم!! هرچی هم بگم، نمی تونم یه لحظه خودمو جاش بذارم و میدونم، می دونم خیلی خیلی سخت تر از چیزیه که ما فکرشو می کنیم ...  آهـــــــای دختر کوچولویی که اون بالا بالاهایی؛ یادت باشه این پائین خیلیها منتظر اومدنت بودن و دوست داشتن چهره نازت رو ببینن     پ.ن.1 مسمومیت بارداری فشار خون، اضافه وزن و پف کردن دوران بارداری رو جدی بگیرید   ...
7 آبان 1391

امان از جدایی

برسام از وقتی رفته مهد مدام مریضه و آبریزش بینی‌ش بند نمیاد... شبها بی خواب میشه  و چند بار از خواب بیدار میشه و مدام می خواد که کنارش باشم  از این ماه فهمیده بغل مامان یعنی چی 1 !! تا می خوام بذارمش تو تخت یا تو صندلی ماشین یه نگاهی به عقب می اندازه و واسه رفتن مقاومت می کنه  حس می کنم خودم هم یه کم بی طاقت و بد اخلاق شدم ... این تغییر و شروعش با مریضی واسه من هم کمی خسته کننده بود و این یک ماه واسه جفتمون داره سخت میگذره تا عادت کنیم 2 این شش ماه کسی صدای گریه شو نشنیده بود و وقتی یه کم نق میزد بهم می گفتن بذار گریه کنه تا صداش باز شه  دعا کنید پسرکم زود خوب شه تا ب...
25 مهر 1391

شروع هفت ماهگی

7 ماهگی برسام با برگشت من به کار و تنها موندن جوجه من شروع شد 27 شهریور: با هم رفتیم سرکار تا با همه همکارا آشنا بشه وقتی از کار برگشتم دوس داشتم بخورمش 28 شهریور:  از امروز آزمایشی بردمش مهدکودک   دیگه تقریبا بدون کمک میتونه بشینه،   1 مهر: برسام من حالا یه کارمند کوچولوئه که باید هر روز صبح زود بیدار شه تا باهم بریم سرکار  وقتی وارد مهد شدیم آهنگهای اول مهر با صدای بلند پخش میشد خیلی دلم براش سوخت عزیز دلم زود مدرسه ای شد       این چند روز همش تب و آبریزش بینی داره جوری که نمی تونه زیاد چیزی بخوره و شیطونی کنه ...هیچی نشده همه ...
4 مهر 1391

ماه ششم با برسام

این ماه رو برسام با یه سفر شمال شروع کرد و البته چون آفتابش خیلی داغ بود زیاد نتونست کنار دریا بیاد   اینم پرنا پرپری خاله به صورت جدی غذا خوردنو شروع کرده و حسابی هم واسه خوردن هول میزنه تا حدی که وقتی میخوام قاشقو دوباره پر کنم گریه می کنه و دست میندازه تو کاسه اش...... خب گشنمه..... پسر خان آب هویج و موز هم خیلی دوست داره ١٤ شهریور : خودش حالت چهار دست و پا شد و هی خودشو تکون میداد   و بالاخره این ماه رو با یه سفر یه روزه کنار دریاچه شورمست به پایان برد     ...
29 شهريور 1391

بی دندون

                                            آب دهانش خیلی رقیق شده ...                                                              &n...
29 شهريور 1391